گنج

شمارهٔ ۲۹

همه را چشم عنایت زتو شیرین پسر استمن تعنت نکنم هرچه تو باری شکر است
دی برویم نظری کرد و دوایم فرمودمی ندانست که بیماری من از نظر است
گل بصد ناز شکفته است تو در خواب هنوزخیز ای بلبل شوریده که وقت سحر است
خواهم از بخت که با من همه بیداد کنیتا نه بندد بتو کس مهر که بیدادگر است
شمع را با پر پروانه سر و کار نبودگنهه از آتش سوداست که در زیر پر است
بست در بر رخم اغیار بخندد سهل استگر بزخمم نمکی هست ز جای دگر است
گر بدی گفت رقیبی تو به نیکی بگذرمی نه بینی که بدو نیک جهان در گذر است