شمارهٔ ۲۷
هوسم کشد نگارا ز حلاوت عتیبتکه به ذوق دل ببوسم ز دهان دلفریبت
من اگر گنه ندارم تو بهانه گیر بر منصنما که انس دارم به عتاب بی حسیبت
دل ساده لوح ما را به کمند مو چه حاجتکه به عشوه ای چو طفلان بخورد فریب سیبت
تو صنم گذشته ای زان به کمال لطف و خوبیکه دهد مشاطه زینت به نگار رنگ و زیبت
نه همین رقیب گفتت که به مدعی دهی دلتو که خود به ما نسازی چه شکایت از رقیبت
گنه از ادیب باشد که وفا نداد یادتخود از این حدیث ما را گله هاست با ادیبت
تو برفتی و برآنم که ز جان وداع جویمبه چه کارم آید آن جان که نرفت در رکیبت
ز خیال خویش باری دل من به خواب خوش کنچو امید نیست دیگر که ببینم عنقریبت
نه به خویش واگذارد دل ناشکیب ما رانه به لابه نرم گردد دل سخت پر شکیبت
عجب است اگر نبازی دل خود به خویش جاناچو در آبگینه بینی به شمایل عجیبت
تو به روز و شب بر آنی که به خویشتن ببالیگل من تو را چه پروا که بسوخت عندلیبت
سر خویش دار نیّر چو به کوی او نهی پاکه غرور بر نیارد ز فراز بر نشیبت