شمارهٔ ۲۴
زلف سرکش بین که پروای پریشانیش نیستمیدهد دلها بباد و چین به پیشانیش نیست
گشت زارم ای مسلمانان بفریادم رسیدچشم کافر دل که بوئی از مسلمانیش نیست
عقل رفت ار صبر بر غارت رود نبود شگفتامن معدوم است در ملکی که سلطانیش نیست
کشتی ابرو خال کشتیبان و گیسو بادباندل مسافر حسن دریائی که پایانیش نیست
عشق سلطان قوی دل ناتوانی پس ضعیفسرگرانیهای او دردی که درمانیش نیست
صد هزاران دل بتاری بسته جولان میدهدبابلی چشمی که در سحر و فسون ثانیش نیست
سست پیمان است و با اغیار نارد سر وفاگرچه این هم نیز دور از سست پیمانیش نیست
چونکه جانان میرود ایجان تو هم بر بند رختبار دوش تن بود جانی که جانانیش نیست
حسن آنسوتر گذشته است از سخندانی تراورنه نیر اعتراضی در سخندانیش نیست