شمارهٔ ۲۰
زینهار ایدل از آن غمزه که شمشیر بدست استباحذر باش که از مست کسی طرف نبستهست
کس چه سان از تو برد جان که زدنباله حشمتحشم ناز و فنون تا نگری دست بدست است
کام من از تو همین بس که بپای تو نهم سرکه مرا پایه ز اندازه بالای تو پست است
نیست از پیچش موی تو مرا روی رهائیکاین بلائی است ، که پابندِ من از روزِ الست است
پاس خوددار که در عهد تو هر خون که بریزدمردم از چشم تو بیند که خطا شیوه مست است
اینهمه حلقه و چین و گره و بند چه حاجتهرچه خواهی بکن ایزلف کست دست نبسته است
همه شب می نبرد خواب زاندیشه جهانراکآخر اینفتنه که برخواست کیش رأی نشست است
لَوحَش الله ، که نگاهِ کژَت از گوشهء ابرو،راست چون تیر کماندار رها کرده و شست است
نیر آخر کشدم غیرت آنخال که دانمخفته در کنج لبش چون مگس قندپرست است