شمارهٔ ۱۹
امروز خرمن گل و نسرین و سوسن استوین مو نه باز غالیه و مشک و لادن است
ای کز سرم میگذری باش یک زمانکافشانمت به پای، روانی که در تن است
زد آتشی به پردهٔ ناموس، سوز عشقکهامروز در جهان همه افسانهٔ من است
آسوده نیست از شرر آهم آسمانزلف تو تا بر آتش دل بادبیزن است
در حیرتم که این همه رو دادنت چراستبر طره که خون جهانش به گردن است
گر ماه به تو لاف تقابل زند چه باکحسن رخ تو بر همه چون مهر روشن است
در چین زلف روی تو پا در قفس هماییا برگ گل به چنبر و یا مه به خرمن است
بعد از توام چه حاجت صحرا و لالهزار؟چون اشک لالهگونم و صحرای دامن است
گوش من و نصیحت دوران پیشبینزین پس حکایت شتر و چشم سوزن است
نیّر ملال دوست مبادا به روزگارگر روزگار ما به تمنای دشمن است