شمارهٔ ۱۸
در کار عشق حاجت تیغ و خدنگ نیستخصمی که دل به صلح دهد جای جنگ نیست
طفلان به هایهوی کشندم به سوی دشتکاندر خور جنون تو در شهر سنگ نیست
پیک پیام دوست به در حلقه میزندای جان به در شتاب که جای درنگ نیست
آیین قهر و مهر ز مستان او مپرسدر کام ما تفاوت شهد و شرنگ نیست
گر دل زبونِ چشم تو گردید صعوه رادل باختن ز جلوهٔ شهباز ننگ نیست
خواهد چه رنگ دیگرم این عشقِ پرفسون؟بالاتر از سیاهی موی تو رنگ نیست
در عمر قانعم ز دهانت به بوسهایرحمی، که عیش کس چو من ای خواجه تنگ نیست
تن دِه دلا به مرگ، که زلف و رخ و دهنکمتر ز بحر قلزم و کام نهنگ نیست
گو نام خود ز دفتر اهل نظر بشویآنراکه چشم بر صنمی شوخ و شنگ نیست
نیر مباش غره که صوفی به غار شدهر خفتهٔ نهفته به کوهی، پلنگ نیست