شمارهٔ ۲۱
هر شکاری شود از چنگل شهباز گرفتجز دو چشمت که دل از وی نتوان باز گرفت
ز شبیخون سر زلف به هم نازده چشمسر راهم سپه غمزه غماز گرفت
مشکن ای دوست دلم را که دگر ناید بازمرغ وحشی جو ز دامی ره پرواز گرفت
چشم الفت دگر ای هوش مدار از سر منخوابگاهی که تو دیدی حشم ناز گرفت
لب لعلت ز خط سبز جهان کرد سیاهماتم غمزدگان نیک به اعزاز گرفت
جادوانت همه گر سجده برد پیش سزاستکه فسون نگهت پایه اعجاز گرفت
دل غم عشق به صد پرده نهان داشت ز خلقزلف او باز شد و پرده ز هر راز گرفت
واعظ ار غیب نظربازی ما کرد چه باکنیّرا گوش نباید به هر آواز گرفت