گنج

شمارهٔ ۱۳۷

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: اکنی۱۲ بیت
چمنی دیدم و کردم قدمی چند خرامیچون شدم جمع پریدن خبرم شد که تو دامی
سر و کس مر نخرامد بت چین عشوه نداندمه و خور نطق ندارد هله خود گو که کدامی
به حلاوت همه قندی به طراوت همه نسرینبه لطافت چو حریری به سفیدی چو رخامی
باید این طرز نگه کردن و یک بار رمیدنز تو آهوبچه آموخت در این شیوه تمامی
طمعی پختم و گفتم چو توئی دوست گرفتمنه چو من عاشق خامی نه چو تو شوخ خرامی
گله بگذار که من پردۀ خاصان بدریدمتو به بدعهدی و پیمان‌شکنی شهرهٔ عامی
ننگ و نام دل و دینم همه با عشوه ببردیچین بر ابرو نفکندی و نگفتی تو چه نامی
به چه تدبیر توان با تو به سر برد؛ ندانمهیچ محبوب ندیدم که برنجد ز سلامی
خواجه بر هندوی خالم ده و با کس مفروشمترک چشم تو مرا گر نه پسند و به غلامی
من که بِیغارهٔ اغیار ز نخوت نپذیرمتو گرم سنگ بیاری چه کنم با تو که جامی
روزی این سلسله بشکافم و از کاوش طفلانآنقدر نعره زنم کاورمت بر لب بامی
وه چه در پای تو ریزد چو روی بر سر نیّرمن دل باخته درویش و تو مهمان گرامی