شمارهٔ ۱۳۸
ز کمان ابروی دلنشین، چو خدنگ غمزه رها کنیسزد ار به تیر بهای او، دو هزار خون به خطا کنی
تو ز هر طرف که کشی کمان، کنمت سپر تن ناتوانکه مباد بر دل دیگران، رهی از مراوده وا کنی
کشم آنچه ناز توانمت، گاه پیش غیر نخوانمتکه ستیزه جویی و دانمت، که بهانه ز بهر جفا کنی
به دلم شرر زدی از ستم، زدم ز غیرت مشق دمبکن آنچه که دانیاَم ای صنم، که ز ماست هر چه به ما کنی
به خدنگ غمزهٔ جانستان، چو ز پا فکندیاَم ای جوانچه شود دمی به وداع جان، نگهی اگر به قفا کنی
ز بلای چشم تو کشوری، همه شب ستاده به داوریتو دگر ندانمت ای پری، که به کار خلق چهها کنی
نه به نزد خویش خوانیاَم، نه ز کوی خویش رانیاَمنه ببندی و نه برهانیاَم، نه کُشی مرا نه دوا کنی
رطب است خار جفای تو، شکر است زهر بلای توچو تویی چو نیست به جای تو، صنما بکن که بهجا کنی
چه جفا که نیّر ناتوان، نکشد ز دست تو دلستانبه فدای چشم تو ای جوان، که کشی مرا و رها کنی