شمارهٔ ۱۳۳
سوزنده آتشی که شود پخته خام از اوجام می است خواجه بکن پر مشام از او
آسایشت هواست گر از صبح و شام دهرخالی مدار بزم به هر صبح و شام از او
نام ار به تَرکِ بادهپرستیست می بیارهی تا رود به باد مرا خواجه نام از او
ساقی اگر به رشوه دهی بوسهای به شیخفتوی توان گرفت به شُربِ مُدام از او
نان حلال گر بود این سان که شیخ راستصد باز به نزد من آب حرام از او
سرمایهایست حُسن که از روی سرکشیبر خواجه کبر و ناز فروشد غلام از او
نیر جناب عشق بلند است نی عجبگر غافل است زاهد عالیمقام از او