گنج

شمارهٔ ۱۲۱

ای ساقی جان آبی بر آتشم از می زنچنگی بکف آر چنگ نائی تو هم آن نی زن
مطرب تو هم از در مست باز آی و برافشان دستگاه از بم و گاه از پست باهنگ طرب پی زن
تا عمر بود باقی باز آی ز زرّاقیبر گیر لب ساقی هی بوسه پیاپی زن
تا چند غم هستی در رفعت و در پستیپائی ز سر مستی بر تخت جم و کی زن
کوبند دلت چون شد کز خیمه بهامون شدعشق آمد و مجنون شد زو بانگ بهر حی زن
چونمو نکنی تا تن در عشق مکوب آهنبر منظرۀ سوزن اشتر نرود پی زن
خواهی که رهائی دل ز اندیشۀ بیحاصلدیوانه شو ای عاقل بر اسب بنین هی زن
سنجاب و خز ادکن بار است ترا بر تنخود را بتنور افکن بر بهمن و بردی زن
رو هستی مطلق جو باطل بهل و حق جووانشبی محقق جو پا بر سر لاشئی زن
بختی طمع پی کن طومار امل طی کنخود مفلس لاشیئی کن بر حاتم و بر طی زن
خاک در جانان شو تاج سر شاهان شونی سوی صفاهان شو بی لاوه ره وی زن
شاهنشه دین حیدر کیهان ور و کیوان فراز بندگی آندر بر جبهۀ جان کی زن
ما هالک و داقی اوست ما تشنه و ساقی اوستوجه الله باقی اوست هان بانگ هوالحی زن
نیرّ دل سودائی سر داده بشیدائیگو زلف چلیپائی گو سلسله بردی زن