شمارهٔ ۱۲۰
ساقی کناف بوالهوسان از پیاله کنکار مرا بدان لب میگون حواله کن
مطرب برآر دست و فرو کوب پای رقصبر روی لاله سنبل مشکین کلاله کن
بر گوشۀ هلال نشان آفتاب جامدوری میان حلقۀ رندان چو هاله کن
بر عنصر وجود من از می زن آتشیوز نو سرشت طینت من زآن سلاله کن
شیخم کند ز دیدن ماهی دو هفته منعسیر شعور مفتی هفتاد ساله کن
ساقی سبوی نقره به خامان سفله بخشما را شراب پخته ده و در سفاله کن
باشد که رقتی کند آن سنگدل طبیبای دل هنوز تا رمقی هست ناله کن
ای باغبان به شاخ گلی ناز تا به چندبازآ به شهر سیر گلستان لاله کن
نیرّ چو وصل عارض لیلی نداد رویمجنونصفت تسلی خود از غزاله کن