شمارهٔ ۱۱۹
ای غلام بر سیمین تو زرین کمرانخاکسار کف پای تو سر تا جوران
بکدامین طرف آرم بتماشای تو رویاینهمه جلوۀ روی تو کران تا بکران
دست امید مکن کونهم از حلقۀ زلفکه دراز است ره عشق و من از نو سفران
جای عذر است چگویم بتو ای ناصح پیرکه نداری جز از عشوۀ شیرین پسران
شیشۀ دردکشان میشکنی زاهد باشتا بدیوان خرابات رسم جامه دران
می نگفتم مده ایدیده که خونگیر شویدامن دل بکف غمزّ بیداد گران
دل زآرایش سجاده کشان گشت ملولایخوشا خرقۀ آلودۀ شوریده سران
پایۀ همت منظور بلند است دریغکانصفا نیست در آئینۀ کوته نظران
واعظانرا سر خود خواهی اگر درد نداشتبالله ار سینه زدی اینهمه سنک دگران
جلوۀ تا دهمت جان ز سبکروحی شوقسر بزیر قدم و دیده برویت نگران
کفر رندان نظر باز حدیثی است قدیمنیرّا تازه کن ایمان ز لب سیمیران