شمارهٔ ۱۱۸
ای صنم کز چشم کافر کیش بردی دین منبرخی سحرت که بستی چشم عالم بین من
زاتش عشقت دلم آئین زردشتی گرفتدل ستی و سینه آتش خانۀ برزین من
گر بفروردین بروید لاله و نسرین بباغسالیانست از رخ او و لاله و نسرین من
بر نخواهد شد ز سر عشق من و بیداد اومن بمهرش خورده ام سوگند او بر کین من
گر بود این راست کز نسرین همی خیزد عبیرنی عجب کز سوسن عنبر ریزد این نسرین من
همچو بوتیمار بر دور لبت کآب بقا استتشه خواهد داد جان آخر دل مسکین من
سر چو بر بالین نهم با یاد آن روی چو گلراست گوئی پشتۀ خاریست بر بالین من
نیرّا خونش بریزم در زمان از تیر آهآسمان گر مهر بازد با مه و پروین من