گنج

شمارهٔ ۱۲

مده به باد سر زلف عنبر‌آسا راروا مدار پریشانی دل ما را
ببند دیده چو مجنون ز هرچه جز رخ دوستاگر مطالعه خواهی جمال لیلی را
چه جای ضعف من ناتوان که قوّت عشقز آسمان به زمین آورد مسیحا را
گذشت وعده وصل ای صبا ببین به‌خداکه برکشید به دام آن غزال رعنا را
بتی که سر نشناسد ز پا‌، کجا داندچه حالت است اسیران بی‌سر و پا را‌؟
نظر خطا‌ست به دیوار مهوشان‌، کاین قومبه سحر غمزه ببندند چشم بینا را