شمارهٔ ۱۳
بی می نتوان برد بهسر فصل خزان راساقی بده آن جام پر از خون رزان را
ترسم که کند فاش دگر راز نهان رااز دیده که میریزدم این اشک روان را
از پیر و جوان برده دل آن ترک جفاجوتا عیب نگیرد پدر پیر جوان را
گر باد خزان خون رزان ریخت به گلزاربر خون رزان ده ثمن برگ خزان را
بگرفت دل از صحبت زُهاد سبکمغزیاران به من آید مر آن رطل گران را
صحن چمن از چیست زر اندوه وگرنهخاصیت اکسیر بود باد وزان را