گنج

شمارهٔ ۱۰۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: ستم۱۰ بیت
که برگذشت که خون می‌رود ز چشم ترمچه شعله بود که از پا گرفت تا به سرم
سزای من که نپرداختم ز دانه به دامبکش به خون دل ای سنگ عشق بال و پرم
دگر معامله با کس نماند جز تو مرابیا بیا که چو دردم یکی‌ست غم نخورم
بلا نگر که به چل‌سالگی چو کودکِ خُردحلاوت لب شوخی فریفت با شکرم
وه رفت شب ای آفتاب صبح امیدبر آر سر که ملالت گرفت با قمرم
طبیب از آن بت نامهربانِ ده‌دله پرسز درد من که من از حال خویش بی‌خبرم
چه داغ بود که چشمت نهاد بر دل ریشکه دید خواب ندارد ز ناله تا سحرم
تو برگذشتی از سرگذشت سیل سرشکبیا ببین که چه‌ها بی‌تو می‌رود به سرم
گَرَم ز دشمنِ جانی بُوَد امیدِ خلاصامید نیست که از دست دوست جان ببرم
همیشه دست نیابد دل وفا داریبتا مکن که چنین دل به دیگری سپرم