شمارهٔ ۱۰۲
هر دم از یاد تو با چشم جدا گریم و مویمکه به سروقت تو چشمیست جدا هر سر مویم
اشک رنگین نه به خود میرود از دیده به رویمسجده بر روی بتی دارم و خون است وضویم
به چه سوگند خورم کز تو سر خویش ندارمبه سر موی تو سوگند که سرگشتهٔ اویم
نشئه می همه غم زاید و اندوه و ملالتمیفروشان اگر از خاک بسازند سبویم
با حضور تو هر آن بادۀ گلرنگ که خوردمدر فراقت همه خون گشت و برآمد ز گلویم
کس چه سان صبر تواند ز چنین لعبت سیمینتو خود انصاف ده آخر نه من از آهن و رویم
گویم آیم شب تاریک سر راه تو گیرمبو که غافل به در آیی و نهی پای به رویم
!چشم دارم که یک امشب فلک آهسته خرامیکه به صلح آمده از در صنمِ عربدهجویم
چارهٔ زخم من ای عشق به تدبیر دگر کنکه من آن نافهٔ مشکین نتوانم که ببویم
گو من آن پایه ندارم که نهی سر به کنارمبه سرم پا نه و پندار که خاک سر کویم
کودکان چشم به راهند چه بود آه که چندیبند برداردم از پا صنمِ سلسلهمویم
گله از بخل رقیب است در این مسئله نیرّورنه او خود به نهانی نظری داشت به سویم