گنج

شمارهٔ ۹۸

در سر غم تو دارم دستار و سر چه باشدجان و جهان چه ارزد یا سیم و زر چه باشد
گفتی نثار ما کن جان و سر و دل و دیناینها چه قدر دارد وین مختصر چه باشد؟
گفتی به غمزه هردم بنوازمت به تیریزین عهد اگر نگردی ای سیمبر چه باشد
در عشق اگر چه دارم صدگونه غصه بر دلزان بیوفا کشیدن بار این قدر چه باشد
ای آن که عشق خوبان دردسر است گوییهر بی بصر چه داند کاین دردسر چه باشد
خاک درش که مردم کحل فرشته خوانندهر ذره هست جانی کحل بصر چه باشد
در خرقه کار زاهد چون هست حقه بازیگر زان که عشق بازد صاحب نظر چه باشد
سر شراب عشقش مست مدام داندهشیار چون نخورده است او را خبر چه باشد
پیش لبت که عیسی زنده شد از دم اوروح انفعال دارد شهد و شکر چه باشد
مرد از غم تو جانم از بهر زنده کردنبا باد اگر فرستی بوی سحر چه باشد
برهان حسن رویت شد هادی نسیمیای غیرت تجلی شمس و قمر چه باشد