شمارهٔ ۹۶
مأوای غمت جز دل پردرد نباشدتشریف بلا جامه هر مرد نباشد
ای سرو گل اندام! که در باغ دو عالمچون روی دلارای تو یک ورد نباشد
بر بوی سر زلف تو یک گوشه نشین نیستامروز در این شهر که شبگرد نباشد
شهباز غم عشق رخت صید نسازدآن را که دل از حادثه پردرد نباشد
در عشق رخت آنکه شد افروخته چون شمعبی دیده گریان و رخ زرد نباشد
از گرمی اشکم چه عجب دیده اگر سوختخون جگر است اشک من آن سرد نباشد
گردی به من آر از درش ای باد کزان درچون بهتر از این هیچ ره آورد نباشد
جز خون جگر هرچه خوری در غم عشقشای عاشق سودازده! در خورد نباشد
بر خاک درش آب زن، ای دیده خونبار!تا بر در یار از ره ما گرد نباشد
گرچه همه درد است غم عشق تو، خون بادآن دل که به جان طالب این درد نباشد
در عشق تو فرد است نسیمی ز دو عالمعاشق نبود کز دو جهان فرد نباشد