شمارهٔ ۹۵
شب قدر بی قراران سر زلف یار باشدمه عید نیکبختان رخ آن نگار باشد
ز غم نگار از آنرو شب و روز بی قرارمکه غمش نمی گذارد که مرا قرار باشد
من مست رند از آنم ز غم خمار فارغکه نخورده ام من آن می که در او خمار باشد
به کمند زلف او دل به مراد خود ندادمبه بلا شدن مقید نه به اختیار باشد
هله بس کن ای مخالف که به طعنه ترک عشقشنکند کسی که او را غم عشق کار باشد
ز رقیب دارم افغان نه ز جور دلبر آریدل زار عاشق گل المش ز خار باشد
مکن آه و زاری ای دل که ز روی بی نیازیگل از آن چه باک دارد که هزار زار باشد
به نوازشی دلم را به کرم چو وعده دادیمگذار بیش از اینش که در انتظار باشد
سر ما ز سر عشقش سردار دارد آریسر محرم اناالحق سر پای دار باشد
صنما به رغم دشمن نظری به دوستان کنکه نوازش محبان نه گنه نه عار باشد
به جز از هوای کویت نکند هوس نسیمیز محبت تو روزی که تنش غبار باشد