گنج

شمارهٔ ۸۹

دلم ز مهر تو آن دم چو صبح دم می زدکه آفتاب رخت در قدم علم می زد
ز جام عشق تو بودم خراب و مست آنروزکه نقش بند قضا، رسم جام جم می زد
به بوی زلف تو آشفته آن زمان بودمکه منشی کن از آن کاف و نون به هم می زد
نبود خانه چشمم هنوز بر بنیادکه عشق روی تو بر جان در حرم می زد
شبی که دیده من خلوت خیال تو بودفلک هنوز سراپرده بر عدم می زد
به جست و جوی وصال تو من کجا بودمکه در جهان قدم جان من قدم می زد
هنوز چهره شادی ز عقل پنهان بودکه عشق بر رخ جانم نشان غم می زد
هنوز خامه فطرت به امر «کن » جارینگشته بود که بر من غمت رقم می زد
کلیم و طور هنوز از عدم خبر می دادکه جان من «ارنی » با تو دم به دم می زد
کجا شود ز خطا پاک نامه عملماگر نه منشی عفوت بر آن قلم می زد
چگونه قلب نسیمی چو زر شدی رایجاگر نه فضل تواش سکه بر درم می زد