شمارهٔ ۸۳
دلدار ما به عهد محبت وفا نکرددل برد و رفت و هیچ دگر یاد ما نکرد
می خواست تا که وعده بجای آورد ولیطالع مخالف آمد و بختم رها نکرد
چشمش به تیر غمزه مرا زد بلی بلیترک است و هیچ یار من اصلش خطا نکرد
بوسی به جان ز لعل لبش خواستم ندادآن دلبر این مبایعه با ما چرا نکرد
(با عاشقان یکدل و یکروی مهربانجوری دگر نماند که آن بیوفا نکرد)
جان مرا که درد فراقش ز غم بسوختلعل لبش به شربت نوشین دوا نکرد
بنیاد جنگ و عربده با ما نهاد و رفتوز راه صلح باز نیامد صفا نکرد
یارب ندانم آن بت نامهربان چرابیگانه گشت و یاد من آشنا نکرد
گفتم جفا و جور تو با من چراست؟ گفت:با عاشقی که دید که دلبر جفا نکرد؟
از رویش آن که گفت بپوشان نظر مرابی دیده هیچ شرم ز روی خدا نکرد
شکر خدا که هست نسیمی ز فضل حقرندی که عمر در سر زرق و ریا نکرد