شمارهٔ ۸۲
کیست آن سرو که بر راه گذر میگذردنور چشم است که بر اهل نظر میگذرد
درد دل بین که طبیب از سر حسرت ما راخسته، افتاده همیبیند و در میگذرد
غرق دریای سرشکم عجب این کز غم توتشنه جان میدهد و آب ز سر میگذرد
زیردستان جهان را ز زبردستی توحال چون کار جهان زیر و زبر میگذرد
وقت آمد اگر از بهر دل خسته مادل پاکت ز خطای همه درمیگذرد
من به مسکینی اگر جبه ز سر نفکندمتیر آهم به سحرگه ز سپر میگذرد
رمقی بیش نمانده است ز بیمار غمتقدمی رنجه کن ای دوست که درمیگذرد
(آب چشمم ز غمت دی به کمرگاه رسیددوش، تا دوش شد، امروز ز سر میگذرد)
تا به ساحل رسد از بحر غمت کشتی صبرروزگاری است که بر خون جگر میگذرد
خبر درد دل دوست که گوید بر فضلجز نسیمی که به هنگام سحر میگذرد