شمارهٔ ۸۱
احوال درد ما بر درمان که میبرد؟وین تشنه را به چشمه حیوان که میبرد؟
غرقم در آب دیده گریان و خون دلوین ماجرا بدان گل خندان که میبرد؟
ما ذرهایم در خم چوگان زلف دوستتا گوی وصل آن مه تابان که میبرد؟
(ای دل اگر نه جذبه فضلش مدد کندزین بحر بیکرانه به در، جان که میبرد)
کس در محیط عالم عشق آشنا چو نیستیارب سلام قطره به عمان که میبرد؟
فرهاد بیدل از غم شیرین هلاک شداین قصه را به خسرو خوبان که میبرد؟
رند فقیر بر در میخانه گنج یافتاین مژده را به گوشهنشینان که میبرد؟
جان میدهم به دوست از این مور تنگدلپای ملخ به نزد سلیمان که میبرد؟
پیغام ذرهای که به خورشید قایم استنزدیک آفتاب درخشان که میبرد؟
خون شد ز جور خار، دل ریش عندلیبزان عاشق این خبر به گلستان که میبرد؟
چشمش به عشوه خون دل مردمان بریختزان شوخ فتنه، داد به سلطان که میبرد؟
یارب گر آب دیده نباشد رسول ماپیغام ما به سرو خرامان که میبرد؟
صبح وصال اگر ننماید ز غیب رویشام شب فراق به پایان که میبرد؟
(جز وصل چارهساز تو، بیمار هجر رادارو که میفرستد و درمان که میبرد؟)
ما میگزیم دست به دندان ز حسرتشتا کام دل از آن لب و دندان که میبرد؟
دادی به زلف کافرش ایمان نسیمیاآری ز زلف کافرش ایمان که میبرد؟