گنج

شمارهٔ ۷۴ - استقبال از حافظ

تا پرده ز رخسار چو ماه تو برافتاداز پرده بسی راز نهانی به در افتاد
بود آتش رخسار تو چون میوه توحیداز بهر کلیم آتش از آن در شجر افتاد
با لاله صبا شرح گل روی تو می کرددلسوخته را آتش غم در جگر افتاد
مرغی که برش خرمن هستی به جوی بوددام شکن زلف تو را دید و درافتاد
چشم تو نظر با دل صاحب نظران داشتزان عاشق رویت همه صاحب نظر افتاد
ماه از هوس دیدن روی تو چو خورشیداز روزنه در خانه و از در به در افتاد
بس چشم تر ما و لب خشک بسوزدچون آتش سودای تو در خشک و تر افتاد
تا غمزه فتان تو را شد هوس صیدچندین دل سودازده بر یکدگر افتاد
چون سرمه کجا در نظر اهل دل آیدآن کس که نشد خاک و بران رهگذر افتاد
پروانه مشتاق تو، ای شمع دل افروزاز شوق به جان آمد و از بال و پر افتاد
شرح لب شیرین تو می کرد نسیمینی ناله برآورد و فغان در شکر افتاد