گنج

شمارهٔ ۴۸

الله الله این چه نور است آفتاب روی دوستاین چنین رویی به وجه الله اگر آری نکوست
چشم من جز روی او، روی که آرد در نظر؟کآنچه می آید به چشمم در حقیقت روی اوست
می دمد بوی خوش باد صبا جان در تنمکس نمی داند که با باد سحرگاهی چه بوست
ذکر فردا کم کن ای زاهد که با یاد لبشخرقه پوش امروز می بینم که بر دوشش سبوست
کرده ام در دیده مأوای خیال قامتشسرو را جا بر کنار چشمه یا بر طرف جوست
در ازل حرفی شنیدند از دهانش اهل رازهر طرف چندانکه می بینم هنوز آن گفت و گوست
تا به آب می کنم طاهر لباس زرق رادایما با خرقه در میخانه کارم شست و شوست
آن که عاشق بر جمال صورت خوبان نشدصورتی دارد ولی از راه معنی سنگ و روست
شرح زلف و خال آن ماه از نسیمی بازپرسکو پریشان حال و سرگردان از آن چوگان و گوست