گنج

شمارهٔ ۴۷

بیار باد صبا شمه ای ز طره دوستکه آفتاب جهانتاب زیر سایه اوست
کجایی ای صنم چین! که اشک دیده منبه جست و جوی وصالت همیشه در تک و پوست
به بوی زلف تو جان می دهد نسیم صباکه همچو سنبل زلفت نسیم غالیه بوست
کمند زلف تو بر چهره تو، پنداریفتاده سنبل سیراب بر گل خود روست
خدنگ غمزه خوبان کجا خطا گرددکشیده تا به بناگوش آن کمان ابروست
صبوری از رخ دلدار اختیاری نیستضرورت است ضرورت صبوری از رخ دوست
خیال سرو قدت بر کنار دیده منبه سان قامت شمشاد بر کناره جوست
دلم به حلقه آن زلف می کشد به جهانببین ببین دل دیوانه را که سلسله جوست
به قول مدعی از دوست رو نگرداندکسی که همچو نسیمیش عشق عادت و خوست