گنج

شمارهٔ ۴۶

مطلع نور تجلی آفتاب روی اوستلیلة القدری که می گویند هست آن موی اوست
قاب قوسینی که در معراج دید آن شب رسولگر به چشم دل ببینی هیئت ابروی اوست
عروة الوثقی که خواند عارفش حبل المتینسوره واللیل زلفش و آیت گیسوی اوست
خلد و فردوس و نعیم و روضه دارالسلامچون به معنی بنگری وصف بهشت کوی اوست
گنج مخفی را طلسم و اسم اعظم را کلیدطره عنبر، نسیم سنبل هندوی اوست
معجزات انبیا و سر علم من لدنحرفی از دیوان سحر غمزه جادوی اوست
در حقیقت رو به سوی کعبه می دانی کراست؟هر که را روی دل از دنیی و عقبی سوی اوست
آنچنانم غرقه در فکرش که در بحر محیطنقش هر صورت که می بینم خیال روی اوست
(جانم از پابوس وصلش گرچه دور افتاده استصید آن زلف پریشان است که همزانوی اوست)
کی شود حاصل وصال یار بی جور رقیب؟تا گل صدبرگ باشد خار هم پهلوی اوست
ای نسیمی نحل اندر شأن آن لب کس ندیدکاین چنین پاکیزه شهد ناب در کندوی اوست