گنج

شمارهٔ ۴۳

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: هیدانست۱۲ بیت
آن که بر لوح رخت خط الهی دانستبنده عشق الهی شد و شاهی دانست
آن که می گفت که روی تو به مه می ماندچون نظر کرد به روی تو کماهی دانست
زلف و رخسار تواش کی رود از پیش نظرآن که او نقش سپیدی و سیاهی دانست
چشم و ابروی تو را، قدر که داند جز من؟قیمت ترک کماندار سپاهی دانست
گرچه راز دلم از اشک عقیقی شد فاشمنکر دل سیه از چهره کاهی دانست
اصل ما ز آب حیات است و روان بخشی آناز میانش به کنار آمد و ماهی دانست
تا دلم عابد روی تو شد ای کعبه حسنطاعتی کان به جز این بود مناهی دانست
به جز از کار غمت هرچه دلم کرد آن راهمه بی حاصلی و فکر تباهی دانست
دهنت عالم غیب است و میان سر دقیقاین کسی را که تواش پشت و پناهی دانست
گرچه ماند به رخت لاله، ولی نتواندهر گیاهی صفت مهر گیاهی دانست
واحد مطلقی، اما نتوانست ابلیساین صفت را ز دو بینی و دو راهی دانست
تا به رخسار تو شد چشم نسیمی بیناعارف حق شد و از فضل الهی دانست