شمارهٔ ۴۰
ساقی سیمین برم جام شراب آورده استآب گلگون، چهره آتش نقاب آورده است
چشم خونبارم مدام از شوق یاقوت لبش(همچو ساغر در نظر لعل مذاب آورده است)
(نرگس شهلاش در سر فتنه ای دارد عجب)کز می حسن این چنین مستی و خواب آورده است
مسکن اهل دل امشب چون چنین شد دلفروزگرنه زلفش در دل شب آفتاب آورده است
عشق خوبان زاهد سالوس می گوید خطاستخواجه بین کز بهر من فکر صواب آورده است
تا به دور چشم مست یار بفروشد به میبر در میخانه مولانا کتاب آورده است
ای بسا خلوت نشین را بر سر بازار عشقموکشان آن طره پرپیچ و تاب آورده است
پرده پرهیزگاران پاره خواهد شد، یقین،از می ای کان غمزه مست و خراب آورده است
آمد از میخانه پیغامم که پیر می فروشباده صافی تر از یاقوت ناب آورده است
شمع اگر واقف نگشت از سوز جان ما چراآتش غم در دل و در دیده آب آورده است؟
ای عنان دل ز دستم رفت بازآ کز غمتصبر و هوشم رفت و جان پا در رکاب آورده است
چون به از نظم نسیمی گوهر یکدانه نیستجوهری باری چرا در خوشاب آورده است؟