شمارهٔ ۳۹
چشم بیمار تو تا مست و خراب افتاده استدر سر من هوس جام و شراب افتاده است
تا حدیث لب میگون تو در شهر افتادزاهد گوشه نشین با می ناب افتاده است
نظم دندان تو تا دیده ام ای پسته دهن!به خدا از نظرم در خوشاب افتاده است
در دل افتاد مرا آتش عشقت چون شمعرشته جانم از آن در تب و تاب افتاده است
عکس بالای تو در دیده من دانی چیست؟سایه سرو که در چشمه آب افتاده است
هرکه منعم کند از عشق تو ای ترک خطا!همه دانند که از راه صواب افتاده است
از خیال لب نوشین تو در باده مدامقدح دیده من همچو حباب افتاده است
هر که خوناب، چکان دید ز چشمم دانستکآتشی در دل مجروح کباب افتاده است
من از این باب که دورم ز رخت شیفته امدور زلف تو پریشان ز چه باب افتاده است
لاله دلسوخته، گل جامه دران است ز رشکمگر از طرف عذار تو نقاب افتاده است
می کشد هر نفسم دل به خرابات مغانآه کاین خرقه پشمینه حجاب افتاده است
هر زمان از هوس چشم تو صد گوشه نشینبر در میکده ها مست و خراب افتاده است
سفته ام در غم روی تو به مژگان همه راهر دری کز صدف چشم سحاب افتاده است
چشم بیمار تو تا دید نسیمی، مخمورروز و شب در هوس مستی و خواب افتاده است