شمارهٔ ۴
بهشت و حور، بی وصلت، حرام است اهل معنی راکزان وصل تو مقصود است مشتاق تجلی را
قیامت گر بیندازی ز قامت سایه طوبیبه زیر سایه بنشانند اهل روضه، طوبی را
جمالت گرنه در جنت نماید جلوه ای هر دمکند سوز دل عارف سقر، فردوس اعلی را
غم دنیا و فکر دین نگنجد در دل عارفکه بی سودا سری باید هوای دین و دنیی را
در آن منزل که مهمان شد خیال دیدن رویتنباشد جای گنجیدن غم دنیی و عقبی را
ز نور شمع رخسارش فروغی بود در عیسیاز این معنی به معبودی پرستیدند عیسی را
جمالت نیست آن صورت که در فکر آورد مانیچه صورت نقش می بندد در این اندیشه مانی را
به قطع «من لدن » از نار زلف و عارضت زانرو«اناالله العزیز» آمد جواب از نار، موسی را
رخ لیلی شنیدستم که مجنون را کند مجنونچه حسن است این «تعالی الله » که مجنون کرد لیلی را
سلاطین جهان، یعنی گدایان سر کویت،به چشم اندر نمیآرند تاج و تخت کسری را
جفای مدعی سهل است و جور و طعنه دشمننظر چون با نسیمی هست فضل حق تعالی را