شمارهٔ ۳
می کشد چشم تو از گوشه به میخانه مرامی کند زلف چو زنجیر تو دیوانه مرا
شسته بودم ز می و جام و قدح دست ولیمی برد باز لبت بر سر پیمانه مرا
به هوای لب میگون تو گر خاک شومذره ای کم نشود رغبت میخانه مرا
دانه خال تو آن روز که دیدم گفتمدام زلف تو کند صید بدین دانه مرا
رخ مپوشان ز من، ای سوخته صدبار چو شمعشوق روی تو، به یک شعله چو پروانه مرا
ترک سودای سر زلف سیاهت نکنمگر به صد شاخ کنی همچو سر شانه مرا
مده ای زاهدم از شاهد و می توبه که نیستچون تو گوشی که بود قابل افسانه مرا
منم و میکده و صحبت رندان همه عمرنیست ای خواجه سر خلوت کاشانه مرا
گر طلسم تن من بشکند ایام، هنوزگنج عشق تو بود در دل ویرانه مرا
در جهان تا بود از قبله و محراب نشانقبله جان نبود جز رخ جانانه مرا
صاحب تاج و نگینم چو نسیمی، تا هستبر سر از خاک درش افسر شاهانه مرا