شمارهٔ ۲
صبح از افق بنمود رخ، در گردش آور جام راوز سر خیال غم ببر، این رند دُردآشام را
ای صوفی خلوتنشین بستان ز رندان کاسهایتا کی پزی در دیگ سر، ماخولیای خام را؟
ایام را ضایع مکن، امروز را فرصت شماربیدادی دوران ببین، دادی بده ایام را
ای چرخ زرگر! خاک من زرساز تا جامی شودباشد که بستاند لبم زان لعل شیرینکام را
شد روزهدار و متقی، امروز نامم در جهانفردا به محشر چون برم یارب ز ننگ این نام را
تا کی زنی لاف از عمل، بتخانه در زیر بغلای ساجد و عابد شده دائم، ولی اصنام را
ای شمع اگر باد صبا یابی شبی در مجلسشاز عاشق بیدل بگو با دلبر این پیغام را
کای از شب زلفت سیهروز پریشان بخت منکی روز گردانم شبی با صبح رویت شام را
ای غرّه فردا مکن دعوت به حورم زان که منامروز حاصل کردهام محبوب سیماندام را
ای زلف و خال رهزنت صیاد مرغ جان و دلوه وه که خوب آوردهای این دانه و آن دام را
بیآن قد همچون الف، لامی شد از غم قامتمپیچیده کی بینم شبی با آن الف این لام را؟
خاک نسیمی در ازل شد با شراب آمیختهای ساقی مهوش بیار آن آب آتشفام را
می با جوانان خوردنم، خاطر تمنا میکندتا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را