گنج

شمارهٔ ۳۲

مطلع انوار زلفت مسکن جان و دل است«رب انزلنی » بیان آن مبارک منزل است
گرچه دل در زلف خوبان بستن از دیوانگی استعاشقی کو دل در آن زنجیر بندد عاقل است
عقد گیسویت به آسانی نگردد حل از آنکمعنی ای محکم دقیق و عقده ای بس مشکل است
صورت حق آن که می گوید که روی خوب نیستچشم حق بین نیست او را، دعوی او باطل است
با لبت گفتم که خواهم داد روزی جان به توروز آن آمد بگو با لب که جان مستعجل است
در سواد ظلمت زلف تو هست آب حیاتآن که می گوید نه، حیوان است و حیوان غافل است
غوطه خور در بحر عشقش تا به دست آری گهردر نصیب آن نشد کو بر کنار ساحل است
ای خیالت کرده روشن خانه چشمم، بلیهرکجا محفل بود روشن به شمع محفل است
در طریق کعبه وصل تو اهل شوق راغم رفیق و زاد ره خونابه و دل محمل است
حاصلی ما را نشد جز عشق جانان در جهانعشق جانان هر که را حاصل نشد بی حاصل است
ای نسیمی صورت حق بسته بین بر آب و گلتا ببینی صورت حق بسته بر آب و گل است