شمارهٔ ۳۱
گرچه چشم ترک مستت فتنه و ابرو بلاستاین چنین دلبر بلا و فتنه دیگر کجاست؟
نقش اشیا سر به سر روشن شد از رویت مگرجام جمشید رخت آیینه گیتی نماست
چون تو هستی دایم اندر خانقاه و میکدهرند و صوفی را چرا پیوسته باهم ماجراست؟
سالکان را در طریق کعبه وصل رختمنزل اول فنای خویش و نفی ماسواست
گر نه رویت آفتاب ذات پاک است از چه رواز رخت صحن سرای هر دو عالم پر ضیاست
بر صراط الله از آن بر خط رویت می رومکاهل معنی را صراط الله خط استواست
چار مژگان و دو ابرو و دو خط و موی سرهشت باب جنت و هم جنت و فردوس ماست
سرو را تا نسبتی کردم به بالای تو نیستراستی را زین فرح پیوسته در نشو و نماست
دل ز من گفتم که دزدید؟ ابرویت گفتا که چشماین چنین پرفتنه کج با کسی گفته است راست
تا به سر سی و دو خط رخت ره برده امشش جهت چندانکه می بینم همه روی خداست
چون نسیمی رستگار است از فنا و از عدمهر وجودی را که از سی و دو نطق حق بقاست