گنج

شمارهٔ ۳۰

ای که از فکر تو پیوسته سرم در پیش استدل من بی لب لعل نمکینت ریش است
گر کنم روز و شب اندیشه وصلت چه عجبعاشق غمزده پیوسته محال اندیش است
جور خوبان ز وفا گرچه بود بیش، ولیای وفا اندک من! جور تو بیش از بیش است
دل من وصل تو مشکل به کف آرد زانروکاحتشام تو نه مقدار من درویش است
جور و خواری همه کس را بود از بیگانهمن بی طالع سودا زده را از خویش است
گرچه آزار و جفا مذهب خوبان باشدبت بی رحم مرا کشتن عاشق کیش است
گرچه لعل لب تو چشمه نوش است ولیاز رقیبان تو بسیار به جانم نیش است
سر نثار قدمش کرد نسیمی و هنوزخجل از کرده خویش آمد و سر در پیش است