شمارهٔ ۲۹
گفتمش زلف تو مأوایی خوش استگفت خوبان را همه جایی خوش است
گفتمش همتا ندارد قامتتگفت چشمم نیز همتایی خوش است
گفتمش دور خوش است ایام عمرگفت آن با روی زیبایی خوش است
گفتمش در بند بالای توامگفت از این مگذر که بالایی خوش است
گفتمش سودای چشمت کرده امگفت می بینی چه سودایی خوش است
گفتمش کار خوش است این کار عشقگفت با چون من دلارایی خوش است
گفتمش عشق رخت شد رای منگفت عاشق را همه رایی خوش است
گفتمش سرو چمن پیش تو کیست؟گفت بی رفتار و بی پایی خوش است
گفتمش دارم تمنای تو، گفتای نسیمی این تمنایی خوش است