گنج

شمارهٔ ۲۸

من سر شادی ندارم با غم یارم خوش استمن مسیحا مذهبم با دیر و خمارم خوش است
مستم از جام اناالحق، جای من گو دار باشدولت منصور دارم، بر سر دارم خوش است
نیستم چون اهل دنیا، طالب دیدار و گنجچون فقیر محتشم بی گنج و دینارم خوش است
چون دم روح القدس در جان بیمار من استبا وصال آن طبیب این جان بیمارم خوش است
کار و باری بود اگر، در عشق شستم دست از آنغیر از آن کاری ندارم، با چنین کارم خوش است
بر سر کوی هوایت کان مقام حیرت استپا و سر گم کرده ام، بی کفش و دستارم خوش است
من خلیل عشق یارم رخ نمی تابم ز نارنار با عاشق چو گلزار است با نارم خوش است
عروة الوثقی و سر وحدت و حبل المتینزلف دلدار است از آن با زلف دلدارم خوش است
من ز چشم مست ساقی در خمارم روز و شبعیب نتوان کرد اگر با خمر خمارم خوش است
جنت فردا و حور عین نمی باید مراکز نعیم آخرت با وصل آن یارم خوش است
من ز نور آفتابم ای نسیمی زان جهتجاودان با آفتاب و ماه و انوارم خوش است