گنج

شمارهٔ ۲۸۲

زلف را بر هر دو رخ جا می کنیغارت جان، قصد دلها می کنی
می دهی ساغر ز چشم پرخمارسالکان را مست و شیدا می کنی
در جهان از زلف و رخسار این قمر!هر زمان صد فتنه پیدا می کنی
کرده ای آیینه ما را و در اوصورت خود را تماشا می کنی
پرده برمی داری از روی چو ماهگنج حق را آشکارا می کنی
گوشه گیران مرقع پوش رابت پرست عشق و رسوا می کنی
دانه می سازی ز خال عنبریندام دل زلف سمن سا می کنی
می کنی با عاشقان ناز و عتابمدعی را آفرین ها می کنی
بیدلی را هردم ای لیلی چو منعاشق و مجنون و شیدا می کنی
مشکل هردو جهان حل می شودچون ز گیسو یک گره وا می کنی
کس ندیده است این قیامت ها که تودر جهان ای سدره بالا! می کنی
اهل معنی را به دور زلف و خالهمچو نقطه بی سر و پا می کنی
طور سینای تجلی توییمای که ما را طور سینا می کنی
ای نسیمی از دم روح القدسمردگان را حشر و احیا می کنی