گنج

شمارهٔ ۲۸۰

به عشقت جان و دل دادم به غم زان گشتم ارزانیبه بند زلفت افتادم از آنم در پریشانی
چو چشمت گوشه‌گیرم چون ز چشمت دل نگه دارمکه با این چشم و این ابرو بلای گوشه‌گیرانی
به ابرو هر نفس چشمت دلی می‌دزدد از مردمندانم چون نگه دارم دل از دزدان پنهانی
چه روز است ای صنم! رویت که روشن می‌کند هردمرموز لیلة الاسری در آن گیسوی ظلمانی
معمای سر زلفت به جان گفتم که بگشایمولی مشکل شود حاصل بدین آسانی آسانی
سویدای دل و چشمم چو هست آرامگاه تواگر اینجا کنی منزل و گر آنجا، تو می‌دانی
اگر وصل رخش خواهی چو زلفش چاره آن کنکه سر در پایش اندازی و جان در پایش افشانی
چو زلفت، فتنه پا بیرون نهاد امروز می‌شایدبه جای خویش اگر او را به جای خویش بنشانی
مکن درد مرا درمان به ترک عشقش ای ناصح!که درمانم بسی تلخ است و می‌دانم که درمانی
ملک در صورت انسان بدین خوبی نشد ظاهرچه نوری یارب! ای دلبر! خداوندا! چه انسانی!
نسیمی را به فضل حق چو وصل یار حاصل شدبیابد مسند شاهی و بر سر تاج سلطانی