گنج

شمارهٔ ۲۷۸

قافیه: انی۱۱ بیت
بیار ای ساقی مهوش! می گلرنگ روحانیکه ارزد خاتم لعلت به صد ملک سلیمانی
نگارا تا در افکندی نقاب از چهره گلگونخجالت دارد از رویت گل صدبرگ بستانی
صدف را کاشکی بودی چو انسان دیده بیناکه تا از درج یاقوتش ببردی گوهرافشانی
مها منشور زیبایی ز خوبان جهان بستانکه بر حسن تو ختم آمد کمال حسن انسانی
مرا جمعیت خاطر جز این دیگر نمی بایدکه هستم چون سر زلف تو در عین پریشانی
تو را چون خوانم ای مه حور و جان گویم که صدبارهبه رخ زیباتر از حوری به تن نازکتر از جانی
مرا حال دل، ای دلبر! چه حاجت بعد از این گفتنکه هستی در میان جان و می دانم که می دانی
رخت در عالم وحدت به شاهی پنج نوبت زدبر اوج لامکان اکنون برآور تخت سلطانی
به نور عشق ای زاهد! جلا ده دیده دل رااگر بی پرده می خواهی رخ معشوق پنهانی
جمال کعبه وصلش هوس داری اگر دیدنتو را فرض است، ای عابد! که روی از خود بگردانی
نسیمی در رخ خوبان جمال الله می بیندبیا بشنو ز گفتارش بیان سر سبحانی