شمارهٔ ۲۷۵ - ستایش فضلالله نعیمی
دم حق دمید در ما، دم فضل لایزالیچه مبارک است این دم ز جناب فضل عالی
چو جناب ذوالجلالت همه بر کمال دیدمگنه است اگر نگویم که تو ذات ذوالجلالی
صنما ز طرف برقع رخ همچو ماه بنماکه سرای «کن فکان » شد ز وجود غیر خالی
چه خیال نقش بندم که نه صورت تو باشدکه شد از رخ تو روشن که تو نقش هر خیالی
به جمال و حسن و خوبی نکنم ستایش توکه تو همچنان که هستی همه حسنی و جمالی
رسدت که گوی خوبی ببری ز جمله خوبانکه تو آن مه ملیحی که به حسن بی مثالی
عدم و زوال و نقصان به تو راه از آن نداردکه تو آن خجسته مهری که منزه از زوالی
ز فراق و درد دوری نکنم حدیث از آنروکه چو روح و نطق با من شب و روز در وصالی
به کمال اگر تواند صفتت فزونتر آیدبنمای تا بگویم که فزونتر از کمالی
بشری به صورت تو نشنیدم الله اللهچه جمیل حسن و خلقی، چه لطیف زلف و خالی
بنما به خلق عالم رخ و نفی ما سوا کنکه به صاد و عین بهره دهد آن به جیم و دالی
به تو چون غنی نباشم که به وصف درنیاییکه چه بی کرانه ملکی و چه بی شماره مالی
شب قدر اگرچه بهتر ز هزار ماه باشدتو به قدر و رفعت افزون ز هزار ماه و سالی
ز شراب فضل ما را قدحی ده، ای نسیمی!که تو جام آفتابی و تو روح لایزالی