شمارهٔ ۲۷۶ - ستایش فضلالله نعیمی
فضل حق میدهدم هردم از این می جامیکه ندارد چو ابد مستی او انجامی
شرح اسرار تجلی تو ز فرعون مپرسکآتش انی اناالله نداند خامی
صبح و شامم همه با زلف و رخت می گرددکو مبارک تر از این صبح و نکوتر شامی
دور حسنش ابدی گشت و نباشد من بعدخالی از مهر رخش در همه دور ایامی
(خال مشکین لبش دانه زلف است آریهست بر هر ورق چهره کماهی دامی)
آن که شد مست می عشق رخش در همه حالبا وی است ار چه بود همدم دردآشامی
از تویی تا به خدا یک نفس است ای سالک!بر سر خویش نه از شش جهت خود گامی
(بجز آن دل که رسد از رخ و زلفش به خداکی دلی دید مرادی و گرفت او کامی؟)
زلف مشکین دلارام من آرام دل استبی سر زلف دلارام که دید آرامی؟
مست فضل است نسیمی و بر این معنی دالهست از هر طرف روی تو ضاد و لامی