شمارهٔ ۲۷۴
عاشقانت گرچه بسیارند، ما زانها یکیعارف روی تو کم یابند، کم چون ما یکی
چون مؤذن قامت آرم گر ببینم قامتتچون نیارد سجده پیش آن قد و بالا یکی
هر زمان با چشم و زلفت هست سودایی مراجز سر زلف تو در سر نیستم سودا یکی
جنت فردا و حور نسیه را بفروختمزان جهت کامروز دارم در گرو دل با یکی
پیش قاضی رخت هردم به دعوی دگرمی کشد از هر طرف زلف تو را هر تا یکی
ای که چون پرگار می پویی در انکارم به سردر محیط خط او چون جوهر فرد آ یکی
ابجد سی و دو حرف از لوح رخسارش بخوانتا بدانی سر سبحان الذی اسرا یکی
ذات آن معشوق بی همتای من عین من استزان که موجودی نمی بینم که هست الا یکی
می کشم گه جور زلفت ای صنم گه ناز چشمعشوه این هردو سودا چون کشد تنها یکی
تا ابد با عشق رویت یکدلیم و یک جهتزانکه در حسنت نباشد تا ابد همتا یکی
ای نسیمی! منزل وحدت مقام عارفی استکز سر تحقیق می داند همه اشیا یکی