شمارهٔ ۲۵
زلف تو شب قدر من و روی تو عید استوز زلف تو اندیشه ادراک بعید است
ابروی تو هریک مه عید است از آنرودر عالم از ابروی تو پیوسته دو عید است
تا روی تو را دیده ام ای ماه دل افروزروزم همه چون طالع و بخت تو سعید است
هرگز نفسی در دو جهان شاد مباداآن دل که ز درد تو به درمان نرسیده است
خالی نبود تا ابد از نور تجلیآن را که به رخسار تو بینا شده دیده است
رخصت ندهد عقل اگر خوانمت انسانانسان خداروی، بدینسان که شنیده است
دانی که ز عالم که برد دین به سلامتآن دل که به کفر سر زلفت گرویده است
تا قبله عشاق تو از روی تو شد راستچون طاق دو ابروی تو محراب خمیده است
تا وصف رخت در قلم آورد نسیمیخط بر ورق حسن رخ ماه کشیده است