گنج

شمارهٔ ۲۴

قافیه: است۹ بیت
عشق تو گرفتار تو داند که چه درد استجانی که ندارد سر این درد، نه مرد است
آن دل که نکرد از دو جهان درد تو حاصلحاصل ز حیات آنچه مراد است نکرده است
بی درد طلب حلقه صفت بر در مقصودسر کوفتن مدعیان آهن سرد است
از عمر گرامی چه تمتع بود آن راکز نخل محبت رطب عشق نخورده است
جز روی دلارای تو ای سرو گل اندامخار است به چشم من، اگر آن همه ورد است
حال دل پرآتش ما شمع چه داندهرچند که با گریه و سوز و رخ زرد است
بویی که سر زلف سمن سای تو داردصد عنبر و مشک ختنش رفته به گرد است
آن را که نظر بر دل و دین و سر و جان استدر معرکه عشق کجا مرد نبرد است؟
چون دور فلک بی سر و پا گشت نسیمیدر دایره چون نقطه از آن واحد و فرد است