شمارهٔ ۲۲۸
ای در بلا فتاده دل مبتلای منکس را مباد هیچ بلا چون بلای من
از درد عشق یار چنان مبتلا شدمکاندر جهان طبیب نداند دوای من
عشق از برای دل بود و دل برای عشقمن از برای دردم و درد از برای من
نقش خیال یار ز پیشم نمی رودگر صد هزار تیغ رسد در قفای من
می خواهم از خدای، وصالش به صد دعاباشد که مستجاب شود یک دعای من
جور و جفای توست عطیه بر اهل دلاین تحفه بود در دو جهان خود عطای من
از آه آتشین نسیمی شود چو مومگر سنگ خاره گوش کند ناله های من