گنج

شمارهٔ ۲۱۵

طالب یار، اول او را یار می‌باید شدنبعد از آن با عشق او، در کار می‌باید شدن
تا نماند جز وجود یار چیزی در میاناز وجود خویشتن بیزار می‌باید شدن
خلوت صوفی چو خالی نیست از زرق و ریامنزوی در خانه خمار می‌باید شدن
تا ابد، سرگشته، گر جویای سر نقطه‌ایدر طلب چون چرخ نه پرگار می‌باید شدن
ای که می‌گویی مرا هشیار گرد و می مخوراز می غفلت تو را هشیار می‌باید شدن
گر سر بازار عشقش داری ای جان جهانتشنه لب چون اهل این بازار می‌باید شدن
تا ز روی شاهد غیبی کنی کشف حجاباولت پوشیده چون اسرار می‌باید شدن
از اناالحق هرکه خواهد کو بماند پایدارهمچو منصورش به پای دار می‌باید شدن
تا چو موسی لن ترانی نشونی زان لب جوابقابل توفیق آن دیدار می‌باید شدن
خانه اصلی ما چون در جهان از عشق اوستزین سرای شش جهت ناچار می‌باید شدن
همچو عیسی شو مجرد کز دو عالم پیش حقپاکبازان را قلندروار می‌باید شدن
چون نسیمی بر درش گر عزتی خواهی مدامدر نظر چون خاک راهت خوار می‌باید شدن